تبليغاتX
بی تو با خاطره هایت چه کنم

 

 

 

 

در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوش است

به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشد

کسی حالم نمی پرسد کسی دردم نمی داند

نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خواند

از این سرگشتگی بیزارم و بیزار

ولی راه فراری نیست از این دیوار

برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود

برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود

در این سرداب ظلمت نور راهی بود

در این اندوه غربت سرپناهی بود

شب پر درد و من از غصّه ها دلسرد

کجا پیدا کنم دلسوخته ای هم درد

اسیر صد بیابان وَهم و اندوهم

مرا پا در دل و سنگین تر از کوهم

 




لينك ثابت نوشته شده در سی و یکم فروردین 1387ساعت توسط ..:: امیــــــــر ::..

 

 

 

 

 

صدایت هست ، تا صدایت هست نفسی هم هست ، صدایت هست


و حضورت معنا دار می ماند ، از تو دارم این روزها را

 اگر قابی مزین می کند


دیوار اتاقم را ، از توست ...

 اگر از نردبان زندگی بالا می روم و گاه خیز می گیرم


چند پله را یکجا 

 همه از وجود توست ... که تمام امیدم تویی ...


کاش بودی اینجا ، کنار من روبرویم نه در خیال 

 تا بخندم از ژرفای وجود 

  تا ببینی که نگاهی از تو چه می کند با دل من ...


دست هایم جوانه می زنند مدام اگر در دستهای تو باشند ...


می ایستم روبرویت ، زل می زنم در نگاهت که عاشق تر از پیش نگاهم می کنی


و عاشقتر از همیشه نگاهت می کنم 

 بغضم تکه می شود مثل شیشه های رنگی

روی شانه ات ، عاشق شده ام بیشتر از پیش دوباره و دوباره ، مثل رویش زرد خورشید


در آسمان ، مثل لحظه ی حیات ،


مثل اولین چکه باران ،مثل حضور تو در مستی های بی پایانم ...


به خود که می آیم نیستی و دامن دامن ستاره پاشیده ای و کهکشانی در خیال


دور شده ای و من آرامم و نقش ماه گونه تو می رقصد و می تابد ، می بارد


سبز است همه چیز و سرخ اند تمام پنجره ها ، آسمان آبی و دریا آرام 


چه می کند مهر تو با من ...


چه بی خود شده ام کنار سرخی تو که در رگهای وجودم جاریست ...





لينك ثابت نوشته شده در چهاردهم فروردین 1387ساعت توسط ..:: امیــــــــر ::..

 

 

ز دیده اشک مسرت فشانده ام  آقا

که تا ضریح خودم را رسانده ام  آقا

به شکرانه آنکه به پابوس اجازه فرمودی

هزار مزتبه الحمد خوانده ام آقا

کنارگنبد زردت که قبه نور است

کبوترانه دلم را نشانده ام آقا

جسارت است که در مدح تو سخن گویم

در آسمان تو بالی فشانده ام آقا

بگیر دست دلم را که دستگیر تویی

من آن مسافر در راه مانده ام آقا ...

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شانزدهم اسفند 1386ساعت توسط ..:: امیــــــــر ::..


 
يكی از جاده های پر و پيچ و خم و مه آلود
 
زندگی منو به سوی خودش می خونه.....
 
براي پيدا كردنش همه جا را می گردم
 
از هر پنجره بازی به اميد اينكه انو ببينم
 
سرك مي كشم ولی نيست......
 
روزها منتظر يه قاصدك تا خبری برام بياوره
 
ولی قاصدكها هم نشونی منو را گم كردن......
 
شبها آسمونو نگاه می كنم تا شايد بتونم نشونيشو
 
از ستاره ها بگيرم ولی ستاره ها هم يادشون
 
رفته نيم نگاهی به زمين بندازن تا نگاه يه منتظر
 
روببينن .....

تنهايی رو بيشتر از هميشه احساس می كنم .
 
خسته تر و دلتنگ تر از هميشه به دنبال پناهگاه امن و
 
مطمئن خودم مي گردم تا با رسيدن بهش كمی 
 
آرامش بگيرم ولي مثل اينكه مهربوني كه اون بالاست
 
به تنهايی محكومم كرده.....
 
مهربون عالم اگر تو اينطور ميخوای باشه
 
من كه حرفی ندارم همه ی دلتنگيها و بي كسی ها
 
برای من ولی ازت ميخوام اونی كه دوست ندارم
 
هيچ وقت غمشو ببينم بخنده و شاد باشه.
 
اونو تنهاش نذار و هميشه باهاش باش .
 
فقط ای كاش بهم می گفتی تا كی چشمهای 
 
منتظرم بايد به جاده ي زندگی باشه....؟؟




لينك ثابت نوشته شده در سی ام دی 1386ساعت توسط ..:: امیــــــــر ::..

 

 

براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافيه

لازم نيست اونو تو قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي.

پرهايش را بزن...

خاطره پريدن با او کاري مي کنه که خودش را به اعماق دره ها پرت کنه




لينك ثابت نوشته شده در نوزدهم آبان 1386ساعت توسط ..:: امیــــــــر ::..

 

 

همش باید منتظر باشی و زل بزنی به صفحه سرد مونیتور

و فقط نگات به آیدی یه نفر باشه  و همش دعا کنی که روشن باشه

با اینکه از قبل میدونی مثل تموم شبهای گذشته

 فقط باید چشمای خواب رفته آدمک ایدیشو ببینی

و درد دلاتو براش آف بزاری به اومید اینکه شاید اومد وخوند و جوابتو داد

جوابهایی که مثل همیشه حرفای تازه ای توش نیست

انگار هیچ وقت نمیخواد باور کنه که

                                                       دوستش داری




لينك ثابت نوشته شده در بیست و ششم شهریور 1386ساعت توسط ..:: امیــــــــر ::..

 

 

 

 

     پیـشه ام نقـاشیـست

 

                          گاهـگاهی قفـسی میـسازم    با رنــگ

 

                                                                         میـفروشـم به شـما

 

    تا به آواز شقـایق که در آن زندانیـست

 

                                                                    دل تنـهاییـتان تـازه شود

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجم شهریور 1386ساعت توسط ..:: امیــــــــر ::..

 

 

 

 

 

دوستت دارم

 

اما نمي توانم بيانش کنم

 

تو مثل سرابي

 

يا نه ... بهتر بگويم مثل آب دريايي . تشنگي را رفع نمي کني

 

وقتي مي بينمت بيشتر دلم تنگت مي شود  از ديدنت سيرنميشوم

 

دوستت دارم

 

توهما ني که گفتي : دل مهربانت را در مقابل من به آهن به سنگ بسپار

 

و مرا به سرخي خون دل شقايق

 

اما من جز به تو دل به کسي نمي دهم اين دل فقط مال توست

 

فقط دوستم بدار و ترکم نکن

 

روز رفتنت روز مرگ شقايق ..روز زردي دل سبز من است

 

دوستت دارم

 

تو هماني که مي گفتي : من در عالم سرد خودم بايد آنقدر تنها بمانم

 

و آنقدر تنها بگريم که تمام نوشته هايم بوي باران بگيرد

 

اما من مي گويم که سردي دلت را به من بسپار و گرمي دل من از آن

 

تو

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دهم مرداد 1386ساعت توسط ..:: امیــــــــر ::..

 

تو و من با هم میشیم ما

 

 

 

 

تو ومن باهم ميشيم ما

 

مابا هم ميشيم يه دريا عشق

 

ما عشق زميني تپشش خيلي قديمي

 

دريا طوفانش زياده اما قلبم طاقت دوري نداره

 

تو بيا بامن يكي شو تا باز آسمون بباره

 

ابر آسمون تو شبها جلوي ماهو مي گيره

 

اما باز از پشت ابرا مهتابو دلم مي بينه

 

نور مهتاب يه اميده واسه ديدنت دوباره

 

ديدن دوباره تو روح تازه ي بهاره

 

تو برام يه آشيونه

 

توبرام يه تكيه گاهي

 

تو عروس شهر عشقي

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در یازدهم تیر 1386ساعت توسط ..:: امیــــــــر ::..

 

 

دست تقدیــر

 

 

 

اين اواخر دردهاي پي در پي امانش را بريده بود.

 

باورش نمي شد که قلبي به بدنش پيوند شده باشد.

 

 «تو رو خدا بگيد کي قلب عزيزش رو به من هديه کرده؟»

 

نامزدش علی  در حالي که دست او را در دست داشت گفت:

 

«جواني که بر اثرتصادف دچار مرگ مغزي شده بود.»

 

بعد عکسي را از جيبش بيرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلي اش.

 

همان که براي خوشبختي او حاضر بود با ماشين قراضه اش صبح تا شب

 

مسافرکشي کند و حالا با همان ماشين تصادف کرده بود.

 

دستش را روي قلبش گذاشت.خيلي تند مي تپيد.

 

 

 

 

                                                                          گريه امونش نداد...

 

 




لينك ثابت نوشته شده در هجدهم خرداد 1386ساعت توسط ..:: امیــــــــر ::..

 

 

 

 الهی نسوزی تو گفتی بسوزم که هر شب به در چشم بدوزم

من از گریه هر شب یه دریا میسازم همه زندگیمی به چشمات میبازم

صدای دلم رو نشنیده رفتی خراب تو گشتم کلامی نگفتی

تو را میسپارم به دست خدایت فقط گوش این دل همیشه صدایت

یه شب عاشقانه برات گریه کردم  تو هرگز ندیدی به لبهای سردم

تو با بی وفایی به خاکم نشوندی  منه ساده دل رو به غربت کشوندی

نمی بخشمت من ببین روزگارم ببین از جدایی چه بر سینه دارم

 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجم خرداد 1386ساعت توسط ..:: امیــــــــر ::..

 

 

 

                 

 

      

 

                       يادت در ذهنم و عشقت در قلبم

 

                      عطر مهربانيت در تمام وجودم است

 

                      عزيزم محبت را در پاکي نگاهت 

             

                   صداقت را در وجود مهربانت معني کردم

            

             بدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است

 

                     

                                                                                             




لينك ثابت نوشته شده در بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت توسط ..:: امیــــــــر ::..